تبلیغات
بررسی و كارشناسی صنایع موشكی و پدافندی و جنگنده های برتر دنیا - ما اهل كوفه نیسیم علی تنها بماند...
پنجشنبه 6 اسفند 1388

ما اهل كوفه نیسیم علی تنها بماند...

   نوشته شده توسط: reza sabbaghi    نوع مطلب :عمومی ،

سلام بحث آقا بود دیدم این ماجرا را بگذارم
یکی از برادران تیم حفاظت مقام معظم رهبری نقل می‌کرد:
در جریان آخرین سفری که حضرت آقا به استان هرمزگان، یک تیم از بچه‌های مذهبی کهنه‌کار، فیلمبرداری سفر را به عهده داشتند. در یکی از روزها تیم فیلم‏برداری از فرصت استفاده کردند و برای شنیدن حرفهای مردم بندرعباس با تجهیزات کامل فیلمبرداری به داخل شهر رفتند. حضرت آقا که از این جریان با‌ خبر شده‌بودند، پیشنهاد فرمودند که، به عنوان تیم فیلمبردار و با سر و صورتی پوشیده در برنامه شرکت نمایند.
یکی از برنامه های آن روز دیدار از خانه شهیدی از شهدای بندر عباس بود. البته خانه‌ای در کار نبود، بلکه سرپناهی بود که با نی‌های خشک‌شده ساخته‌ شده‌بود و به آن کپری می‌گفتند. از مادر شهید که پیرزنی تکیده و آفتاب‌سوخته بود، سؤال شد: «مادر جان آیا خبر داری که حضرت آقا به استان شما آمده اند؟» پیرزن گفت: «بله، خبر دارم». دیشب فرزند شهیدم به خوابم آمد و گفت:‌ «آقا که به بندر عباس تشریف می‌آورند، حتماً به خانه ما خواهند آمد، ولی به ایشان بگوئید که اینقدر از خدا طلب شهادت نکند، چون ایشان خیلی کارها دارد که باید انجام بدهد». و ادامه داد: «من مطمئنم که امروز در جمع شما که به خانه‌ام آمده اید، حتماً حضرت آقا نیز حضور دارند».
خلاصه اینکه آن روز یکی از ماندگارترین روزهای مأموریتی‌مان شد و هیچگاه از خاطر بچه های حفاظت آقا نخواهد رفت.
سلام بحث آقا بود دیدم این ماجرا را بگذارم
یکی از برادران تیم حفاظت مقام معظم رهبری نقل می‌کرد:
در جریان آخرین سفری که حضرت آقا به استان هرمزگان، یک تیم از بچه‌های مذهبی کهنه‌کار، فیلمبرداری سفر را به عهده داشتند. در یکی از روزها تیم فیلم‏برداری از فرصت استفاده کردند و برای شنیدن حرفهای مردم بندرعباس با تجهیزات کامل فیلمبرداری به داخل شهر رفتند. حضرت آقا که از این جریان با‌ خبر شده‌بودند، پیشنهاد فرمودند که، به عنوان تیم فیلمبردار و با سر و صورتی پوشیده در برنامه شرکت نمایند.
یکی از برنامه های آن روز دیدار از خانه شهیدی از شهدای بندر عباس بود. البته خانه‌ای در کار نبود، بلکه سرپناهی بود که با نی‌های خشک‌شده ساخته‌ شده‌بود و به آن کپری می‌گفتند. از مادر شهید که پیرزنی تکیده و آفتاب‌سوخته بود، سؤال شد: «مادر جان آیا خبر داری که حضرت آقا به استان شما آمده اند؟» پیرزن گفت: «بله، خبر دارم». دیشب فرزند شهیدم به خوابم آمد و گفت:‌ «آقا که به بندر عباس تشریف می‌آورند، حتماً به خانه ما خواهند آمد، ولی به ایشان بگوئید که اینقدر از خدا طلب شهادت نکند، چون ایشان خیلی کارها دارد که باید انجام بدهد». و ادامه داد: «من مطمئنم که امروز در جمع شما که به خانه‌ام آمده اید، حتماً حضرت آقا نیز حضور دارند».
خلاصه اینکه آن روز یکی از ماندگارترین روزهای مأموریتی‌مان شد و هیچگاه از خاطر بچه های حفاظت آقا نخواهد رفت.




 





 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.